سانس آخر
mohammad mosaken
دلم خوش بود که یارم با وفا بود / کمی از زندگیش از آن ما بود ولی افسوس که فکر ما غلط بود / که زنگ تفریحش احساس ما بود . . . . . . عمر من در عشق خوبان سر رسید / موی من از عشق خوبان شد سفید صد من چون از کبوتر خانگیست / ناز کردن بر من از دیوانگیست من چه دارم از تو پنهانش کنم ؟ / جان تقاضا کن که قربانت کنم . . . آشق ! از این به بعد اینگونه بنویسید ! چون همیشه سرش کلاه می رود . . . . . . دریا همیشه از من دلگیر است چون بزرگی دل دوستانم را به رخ او میکشم . . . . . . گوشه تا گوشه صحرا بخواب و نهراس گرگ ها خاطرشان هست که “آهوی” منی . . . . . . گفته اند: روز محشر با کسی که دوستش داری محشور خواهی شد! یعنی ما با هم! چقدر برای تموم شدن دنیا بی تابم . . . دستانت ، حلقه میزنند به دور کمرم این تنها <پــرانتـز> دوست داشتنیه زندگیه من است . . . . . . وقتی برای موندنـت “فاصله ها” حَریص می شن واسه یه لحظه بودنت ” ثانیه ها ” عــزیز می شن . . . مرا هیچ چیز عذاب نمی دهد، جز اینکه همیشه دانسته خطا کردم ندانسته آلوده شدم، نشناخته وابسته شدم، و نخواسته رانده شدم . . . پیامک عاشقانه عمری خیال بستم یار آشناییت را / آخر به خاک بردم داغ جداییت را . . . . . . چه خوش خیال است ، فاصله را میگویم ، به خیالش تو را از من دور کرده نمیداند جای تو امن است ، اینجا در میان دل من . . . . . . جایی وجود داره به نام “ســــــــــــیم آخر” من دقیقا همون جام! بزنم بهش یا نه . . . !؟ . . . استعداد عجیبی در شکستن داری ، قلب ، غرور ، پیمان استعداد عجیبی در نشستن دارم ، به پای تو ، به امید تو ، در انتظار تو . . . . . . با کسی نباش که از بی کسی اش مینالد با کسی باش که در جمعِ کسان تو را میخواهد . . . . . . در تقویم دوستی این را به ذهنت بسپار ، روزی به نام فراموشی وجود ندارد . . . . . . سوختن قصه ی شمع است ولی قسمت ماست / شاید این قصه ی تنهایی ما کار خداست آنقدر سوخته ام با همه بی تقصیری / که جهنم نگزارد به تنم تاثیری . . . . . . صدف مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند. نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي افتد در آب مياندازد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
- صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي خواهد بدانم چه مي کني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي کند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: "براي اين يکي اوضاع فرق کرد.
| Design By : Mihantheme |




